داستان های آموزنده - سایت تفریحی دو و یک

سایت تفریحی دو و یک

روایت مردانگی راننده تاکسی

روایت مردانگی راننده تاکسی

گفتند پدري با دخترش اصرار دارند رييس كميته امداد را ببينند،مددكار او را ديده است،با مسئول مربوطه اش صحبت كرده اند ولي پدر مي گويد مشگل دخترم را به هيچ كس غير از رييس نمي گويم،بالاخره راضي شده بود با من صحبت كند.
مي گفت دخترم جدا شده است،براي نگهداري و هزينه هاي كودك يكساله اش مشكل دارد و صاحب خانه هم او را جواب كرده است.
بعد تلفنش را برداشت و گويي كه به من اعتماد كرده بود اشاره كرد بيرون از اتاق برويم،تا دخترش درخواست خود را مكتوب كند بيرون رفتم،پدرش پرسيد جايي هست چنددقيقه تنها بنشينيم!!
وقتي نشستيم زد زير گريه،مثل بچه هاي سه ساله گريه ميكرد مرد حدود ٥٠ ساله!
وقتي آرام تر شد گفت من راننده تاكسي ام،هفت سال هم توي جنگ بودم و يادگاري هايي هم از جنگ دارم.اما رفقاي من نرفتن كه وضع مون اينجوري باشه.
گفتم حاجي توكلت به خدا باشه و …
گفت صبر كن جوون.
اين دختر من نيست،دختر من هم از شوهرش جداشده و با دوتا بچه اش پيش من زندگي ميكنه و خداروشكر همه چيز روبه راهه و ميگذره.
اين خانم و نميشناسم،دختر من نيست،مسافرا كه از ماشين پياده شدن اومد جلو نشست، و بهم گفت دوتا قوطي شيرخشك و دوتا پوشك برام بخر،بعد هرجا دوست داري منو ببر….
گفتم هرجا؟گفت هرجا،منم براش خريدم و اووردمش اينجا
ميگفت جوون؛اين ناموس وطن ماست،پاچه اش و زد بالا و گفت:ببين يكي از پاهام رو براي ناموس وطنم دادم،الان هم نياز باشه …و دوباره زد زير گريه…
پدرش نبود،اما مرد بود،مردانگي بلد بود

 

ادامه مطلب . . .

برچسب ها :



داستان آموزنده گم شدن اسب و حرف مردم

داستان آموزنده گم شدن اسب و حرف مردم

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.

این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند:عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!داستان عجب خوش شانسی, خواندنی وجالب وکوتاهپیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

|فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست.همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینیدوردست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند:عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟امان از حرف مردم!!!

 

ادامه مطلب . . .

برچسب ها :